بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است
بچه ها نظرشماراجب عشق چیه وبرای رسیدن به یک عشق واقعی چیکاربایدکرد ؟ به نام او او که مرا ميبيند و هر لحظه با من است اي عشق، سلام بر تو اي آنکه ميدانم در پس اين درهاي ذهنم و تو بدان که من بر اين درها ميکوبم اي آنکه اشک چشمانم را در آغوشت ميگيري ببين که هم اکنون تمام روحم در گريه ميسوزد اي خالق عشق مرا درياب که به سان سالها از تو دورماندهام اما به ايمانم قسم، ميدانم که هر لحظه با مني اما اين چشمان را پردههايي ظلماني فرا گرفته الهي کمکم کن تا پردهها را براندازم به سويت بيايم و در آغوشت جاي گيرم الهي، من براي عشق توست که زندهام تو خالق مني و معشوق من چگونه است که از تو دورم ولي هر لحظه تو در روحم با مني الهي اگر ديدگانم براي دريافت و درک حضورت نباشند چه سود؟ من تو را ميخواهم، تو را فرياد ميزنم اي خداي من، الله من تو را ميخواهم و تو را ميخوانم سالهاست که از تو دورم اما قسم به عشقت اگر هزاران سال از تو دور بمانم باز به عشقت اي الله من به تو وفادارم چون من از آن تو هستم و نه براي غير اي خدايم، اي پروردگار من تا ابد تا ابد تا ابد، به تو وفادار ميمانم و با تو هر لحظه عشقبازي ميکنم روزها حضور تو را در پس وقايع و اتفاقها ميبينم و مي گويم اگر چه ظاهراً از تو دورم اما ميدانم که تو هر لحظه با مني اما دل من تنگ توست و تو را مي خواهد الهي به قلبم برکت ده تا غم توهم دوريت را تا آن روز که تو بيايي ، تاب آورم آه الهي، آن روز که تو بيايي آن روز که تو بيايي و من بر پادشاه آسمانها و زمين سلام دهم و سر بر خاکت نهم که اي عشق من تو ببين که تا ابد به انتظار لقايت و به عشق تو منتظر ميمانم و سر بر کويت مينهم که تو خداي دوست داشتني مني و اين برکت عشق توست که مردهها را زنده ميکند و قبر وجودمان را تکان ميدهد و از خواب مرگ بيدارمان مي سازد الهي، تنها تو و تنها تو نياز روح و جان مني به عشقت ميسوزم به سوي من آ که برايت جان دهم بيا تا من سرباز وفادار تو باشم و برايت شمشير حق بر کشم و باطل را سر زنم، و با همهي وجودم فرياد زنم که تو يگانه خدايي و ديگر هيچ نيست و فرياد ميزنم که خداي بزرگ خالق عشق و زندگي است و باشد تا ابد در همراهيات و در عشقت جاي گيرم و در تو نفس بکشم، که تو خداي مني شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! در مجالی که برایم باقیست گفتند: چهل شب حیاط خانهات را آب و جارو کن. شب چهلمین، خضر خواهد آمد. چهل سال خانهام را رُفتم و روییدم و خضر نیامد. زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوت دلم را جارو کنم. گفتند: چلهنشینی کن. چهل شب خودت باش و خدا و خلوت. شب چهلمین بر بام آسمان برخواهی رفت و ... و من چهل سال از چله بزرگ زمستان تا چله کوچک تابستان را به چله نشستم، اما هرگز بلندی را بوی نبردم. زیرا از یاد برده بودم که خودم را به چهلستون دنیا زنجیر کردهام. گفتند: دلت پرنیان بهشتی است. خدا عشق را در آن پیچیده است. پرنیان دلت را واکن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود.چنین کردم، بوی نفرت عالم را گرفت، و تازه دانستم بیآن که باخبر باشم، شیطان از دلم چهل تکهای برای خودش دوخته است.به اینجا که میرسم، ناامید میشوم، آنقدر که میخواهم همه سرازیری جهنم را یکریز بدوم. اما فرشتهای دستم را میگیرد و میگوید: هنوز فرصت هست، به آسمان نگاه کن. خدا چلچراغی از آسمان آویخته است که هر چراغش دلی است. دلت را روشن کن. تا چلچراغ خدا را بیفروزی. فرشته شمعی به من میدهد و میرود. راستی امشب به آسمان نگاه کن، ببین چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است. سلام دوستاي خوبم من بالاخره بعدازمدتهابرگشتم ممنون ازهمگي كه تواين مدت باحضورتون اين وبلاگ كه متعلق به خودتونه رو تنها نذاشتيدماه ماهه عاشوراستوهواهواي حسيني پيشاپيش شهادت مظلومانه آقاامام حسين روبه همگي شيعيان ومخصوصاشماعزيزان تسليت ميگم .......................................................................................................................................... ...................................................... با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم
بسم الله الرحمن الرحيم
به نام خدايم، عشقم، روحم و زندگي ام
به نام او که برکت زندگيام از اوست
بر او درود ميفرستم که جانم از اوست
خدايم، سرورم سلام
به درگاهت آمدهام تا تو را ببينم
چه مشتاقانه به انتظارم هستي
عاشقت هستم، به من باز آ
دیدم ولی.....
گفتی زیر باران باید رفت
رفتم ولی...
او نه چشم های خیس و شسته ام را ،نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید
فقط در زیر باران با طعنه ای
خندید و گفت :
دیوانه ی باران زده
ادامه مطلب
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده مهر تدریس کنند
و بگویند خدا خالق زیبایی
و سراینده عشق
آفریننده ماست
مهربانیست که ما را به
نکویی
دانایی
زیبایی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیک
زیبا و بزرگ
دوزخی دارد – به گمانم –
کوچک و بعید
در پی سودایی ست که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارد
و نخواند کسی را حیوان
و نگوید کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بکند
و به جز ایمانش هیچکس چیزی را
حفظ نباید بکند
ادامه مطلب
مرگ بیداری برا من اینو خیلی خوب می دونم
بذار عاشقت بمونم بذار عاشقت بمونم
بذار عاشقت بمونم
قلب من می گه که هستی اما چشمام می گه نیستی
خیلی سخته باورم شه که تو پیشم دیگه نیستی
بگو که هنوز چشاتو رو به عشق من نبستی
چشم من می گه تو رفتی اما قلبم می گه هستی
مگه میشه تو نباشی تو مثه نفس می مونی
دستای گرمتو کاشکی تو به دستم برسونی
دستم بی تو بی پناه ِ می میرم وقتی نیستی
مگه میشه باورم شه که تو پیشم دیگه نیستی
حالا که همش خیاله بذار دستاتو بگیرم
بذار تو فرض محالم با تو باشم تا بمیرم
بذار عاشقت بمونم بذار عاشقت بمونم
حالا که همش تو رویاست بذار دلتنگت بمونم
مرگ بیداری برا من اینو خیلی خوب می دونم
بذار عاشقت بمونم بذار عاشقت بمونم
بذار عاشقت بمونم
ذهنش ز روضه های مجسّم عبور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شدست
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شدست
در اوج روضه، خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار، دم گرفت
وقتش رسیده بود، به دستش قلم گرفت
مثل همیشه، رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه هاست
شاعر شکست خورده ی طوفان واژه هاست
می رفت سمت روضه ی یک شاه کم سپاه
آیینه ای ز فرط عطش می کشید آه
انبوه ابر نیزه و شمشیر بود و ماه
شاعر رسیده بود به گودال قتله گاه
فریاد زد که چشم مرا پر ستاره کن!
مادر بیا به حال حسینت نظاره کن
بی اختیار شد، قلمش را رها گذاشت
دستی ز غیب، قافیه را « کربلا» گذاشت
یک بیت بعد، واژه ی « لب تشنه» را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید؟
بر روی خاک و خون، بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
بر پیکرش به جای کفن، بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را، حروف را
از بس که گریه کرد تمام « لهوف» را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه، روی نیزه ساخت
خورشید سر بریده، غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود
او کهکشان روشن هفده ستاره بود
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن
در خلسه ای عمیق، خودش بود و هیچ کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای
در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ، با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،
ولی رفتی و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره
با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو
تمام هستی ام را از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو
هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آن که می دانم تو هزگز یاد من را
با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام
برگرد !
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
| Design By : nightSelect.com |

